ناصر تقوایی
من هیچگاه دانش سینمایی نداشته ام. اما از همان روزهای نوجوانی؛ مشتاق و تماشاگر سینما بوده ام.
در میان انبوه کارگردانان سینمای ایران؛ من در دو مرحله از زندگی ام، به دو کارگردان سینمایی پناه برده ام. پناهی که حداقل به شکل ذهنی و فکری، برای من هم اصالت آفریدند و هم نمونه گشتند، تا باور کنم که آن سرزمین باستانی؛ هنوز و همچنان ریشه دار، ساقه ی تنومندی بر آسمان خویش راست می نماید و سایه ی آرمانی بر آرزوهای آن خاک می گستراند.
پس از گورستانی نمودن فضا در سال ۶۰، و خواب رفتگی اجتماعی، و گم شدگی فرهنگی آنسالها؛ ناصر تقوایی با «ناخدا خورشید» مرا از خویش بدر کرد و اندوه بیکسی را از گریبانم بیرون راند.
هر چه از آن سال ها گذشت و زمان بر ما رفت، تنومندی تقوایی هم گرانقدر تر شد و هر چه بیشتر «نه» گفت؛ ریشه ی یک فرهنگ کهن را پایدارتر ساخت.
در سال های مهاجرت بود، که در دربدری فکری و بی کسی فرهنگی، دوباره به سینمای ایران چشم انداختم و با توسل به منش ناصر تقوایی؛ دستم را از نهال کهنه ی دیگری آویزان کردم. آنروزها، بهرام بیضایی، برایم هویت میهن شد و من در گذر از گذشته ها، بر بی خبری از ناصر تقوایی و پر خبری از بهرام بیضایی، تکیه کردم و چادر مهاجرتم را قامت دادم و تا کنون چنین زیست کرده ام.
در هنگامه ی پر کشیدن ناصر تقوایی، این چند خط را نگاشتم، تا شاید برای خودم و حداقل در این نوشته تکرار کنم که شرافت، اصالت، ریشه داری، پاکی، صداقت، هدفمداری، و «نه» گویی را شایسته ی این دو راست قامت سینما می دانم. و آنها را از جرگه ی فیلم و سینما و تئاتر و هنر؛ به زندگی و فرهنگ میهنی می کشانم و آنها را ستون خوش زیستی می دانم؛ چه ناصر تقوایی را که رخت بر بست و چه بهرام بیضایی را که هنوز در تلاش زیستن است.
ارادتی به قد و قواره ی خودم، بر آستان آن جانان.
Add comment
Comments