استورم
زیر آسمان آبی، روشن، و زیبای امروز عصر؛ استورم، به همان شیوه ای که زیست؛ یعنی پیگیری، پرشتابی، جدی بودن، و دوستانه مهرورزیدن، زندگی را در نبردی نه چندان آسان، به سرطان استخوان وانهاد و چهارده سال همدمی، همقدمی، رفاقت و یکرنگی و خلوص و شر و شوری را با خود برد.
او تا آخرین لحظه مشتاقانه هم نوشید و هم غذا خورد، و البته مهربانانه هم به همه ی ما چشم دوستی دوخت.
وقتی پاهایش از حرکت بازماند، استورم هم آخرین نگاه رفیقانه و مهربانانه اش را به سوی ما پرتاب کرد وگویا که دیگر پی برده بود که هنگامه رفتن است.
او راهی سفری شد که از غیر ممکنی ماندن و بقای دائم، در این وادی خاکی حکایت داشت.
استورم، خودش می دانست که من همیشه به آنچه که او مشتاق بود راضی بودم. و حالا هم به رفتن اش رضایت دادم.
سفرش به نیکی، جایش همیشه خالی، و یادش تا هنگامه ی زیستن ام؛ بامن.
سفر خوش ای جانانه رفیق! دیدار شاید که در قالب کوزه ای، درختی، و یا گیاهی، که «این سبزه که امروز تماشاگه ماست؛ تا سبزه ی خاک ما تماشا گه کیست».
Add comment
Comments