همه چیز تقصیر مادر بزرگ بود. پدربزرگ کهکاره یی نبود. او از صبح تا شب لم می داد به پشتی ی دست باف روی ایوان و پوک میزد به چپق دسته نقره ای اش و گاهی هم با پوکی عمیق به چوب سیگار، آسمان را پر دود و دم می کرد. پدربزرگ، به ظهر نرسیده، چایی می نوشید و دم دمای عصر هم که می شد، قلم سبزجوهری اش را بر میداشت و حساب و کتاب هایش را در دفترچه ی جلد چرمی اش یادداشت می کرد تا آخر تابستان، آنها را بدهد دست باقر دلال که پول آن ها را نقد کند. شب ها هم، معمولا گوشش را می سپرد به رادیو ترانزیستوری فیلیپس قهوه ای رنگش، تا هم از اخبار دنیا سر در بیاورد و هم به برنامه ی مورد علاقه اش، کارآگاه جانی دالر گوش دل بسپارد.
اما این مادر بزرگ بود که همه ی کار ها را انجام می داد. از وارسی اتاق پرورش کرم های ابریشم و ردیف کردن کارهای خاله گلثوم برای شیر دوشی گله بگیر، تا تهیه نواله برای سگ ها و جا بجاکردن یونجه های کاهدان به دست ممحسین تقر.
تا یادم می آید، مادر بزرگهمیشه ی خدا نگران بود. یکی از نگرانی هایش این بود که نکند که ننه گلپر صبح ها دیر از راه برسد و آتش اجاق را به موقع راه نیندازد و خورشت قیمه ی شب، به موقع حاضر نشود؛ و وای به حال ننه گلپر که اگر ته-دیگ سیب زمینی درست و حسابی و برشته از کار در نمی آمد و باب طبع پدربزرگ هم قرار نمی گرفت!….. خلاصه همهچیز واقعا در دست مادر بزرگ بود و بر ای همین هم همه چیز مستقیم و غیر مستقیم تقصیر او بود.
او بود که درست پنجاه و پنج سال پیش در یکی از اولین روزهای داغ تابستانی اوایل تیرماه، پای “ذغالی” را به دنیای من باز کرد. آنروز من پا به پای نرگس و عباس، لای بوته های خیار باغچه ی مادر بزرگ چرخ می زدیم و قرارمان این بود که هرکس که باریک ترین و بلند ترین خیار جالیز را پیدا کرده باشد، از دیگران کول سواری بگیرد. در همین حال وهوای جالیزار بودیم که ناگهان مادر بزرگ از روی ایوان مارا صدا کرد و ما به طرف او دویدیم. به ایوان که رسیدیم دیدیم که ذغالی که هنوز نامش ذغالی نشده بود، پخش زمین شده است و دارد جیر جیر کنان دور خودش می چرخد. مادر بزرگ یک دستمال سپید برداشت و آنرا دور ذغالی پیچید و گفت: حیوونی! خوب شد که من اینجا بودم والا نمکی او را می کشت. نمکی گربه زبر و زرنگ مادر بزرگ بود. ذغالی هم در واقع یکی از چند بچه ی یکی از چلچله های لای ستون ایوان پدربزرگ بود که از لانه اش سر خورده بود و به زمین افتاده بود. …. نرگس اسمش را ذغالی گذاشت. ذغالی را بردیم اطاق آفتابگیر کنار نورگیر و با دستمال های مادر بزرگ برایش جای گرم و نرمی روبراه کردیم. مادر بزرگ خودش با قطره چکان به ذغالی آب و غذا می داد. من شب ها پیش ذغالی می خوابیدم. و صبح ها با شوق و ذوق عجیبی او را در دستانم نوازش می کردم. ذغالی هر روز بزرگ و بزرگتر می شد. پر های کم پشت و مشکی ذغالی، کم کم سفید و سیاه و پر پشت می شدند. و او دیگر خودش دانه های گندم و جو را که برایش می ریختم، حریصانه از زمین بر می داشت و می خورد.
تابستان داشت شهریور ی می شد. انگورهای کشمشی رسیده بودند و ذغالی هم به اندازه کافی بزرگ شده بود. من باید از خانه ی پدربزرگ خداحافظی می کردم و برای رفتن به مدرسه به خانه مان در شهر باز می گشتم. مادر بزرگ مراسم خداحافظی را ترتیب داد. من و عباس و نرگس، ذغالی را با جعبه اش آوردیم توی ایوان و گذاشتیم کنار بالشتک پدربزرگ. مادر بزرگ گفت بچه ها دیگر موقع خداحافظی از ذغالی است. چلچله ها کم کم باید برگردند جنوب. آنجا هوا گرمتر است. اینجا بزودی برایشان سرد می شود. بعد هم ذغالی را گذاشت وسط ایوان. …. ذغالی اول پرید روی نرده ی چوبی کنار ایوان. بعد برگشت به طرف بالشتک پدربزرگ. نگاه کوتاهی به من انداخت و سپس بال بلندی از هم باز کرد و به سوی درخت شاه توت حیاط پرواز کرد و بر روی یکی از شاخه های آن نشست. دلهره همه ی وجود مرا فراگرفت. نفس هایم در سینه ام حبس شدند. مادر بزرگ دستش را تکان داد. خدا به همراهت ذغالی. یادت نرود که بهار بر گردی پیش ما. من و نرگس و عباس دستانمان را به رسم خداحافظی تکان دادیم و ذغالی یکبار دیگر بالهایش را باز کرد و پرید.
سال بعد و بعد از آخرین امتحان دبستانی ام، یعنی بیست و ششم خرداد ماه پنجاه و چهار سال پیش، راهی منزل پدر بزرگ شدم. دفترچه ام را هم با خودم بردم. دفترچه ام پر بود از حرف هایی که قرار بود برای ذغالی بازگو کنم. این که در آن یکسال چقدر دلم برایش تنگ شده بود و یا اینکه چند بار او را در خواب دیده بودم و یا حتی اینکه چگونه بعضی شب ها برای نبودن او یواشکی گریه کرده بودم…… اما……تقصیر مادر بزرگ بود! ذغالی از جنوب برنگشته بود. مادر بزرگ دروغکی گفته بود که ذغالی بهار سال آینده به خانه ی پدربزرگ باز می گردد. من ساعت ها به ستون های ایوان پدربزرگ و چلچلچه هایی که بین آن ها لانه کرده بودند خیره شده بودم و به چلچله ها زل زده بودم ولی ذغالی را بین هیچکدام از ستون ها نیافته بودم. من ذغالی را از روی انگشت تا خورده پایش که هنگام افتادن بر روی ایوان شکسته بود می شناختم
آنسال گذشت و اما من هر سال، در آخرین روزهای خرداد ماه و بعد از آخرین امتحان دبستانی ام، و به شوق دیدن ذغالی به خانه پدربزرگ می رفتم و هرسال مثل سال قبل، هیچ نشانی از ذغالی نمی یافتم….. چند سال بعد در دوران دبیرستان، وقتی آموزگارمان در کلاس درس علوم طبیعی از طول عمر پرندگان گفت؛ دیگر پی بردم که هرگز ذغالی را نخواهم دید. فهمیدم که ذغالی حتی اگرهم دلش بخواهد، نمی توان به ایوان پدربزرگ برگردد؛ دیگر دیر سده است. پی بردم که ذغالی نمی تواند عمری به این درازی داشته باشد تا پیش من بازگردد.
ذغالی دیگر برایم افسانه شد و پرید لابلای نامه هایی که من همیشه برای او می نوشتم. کم کم فکر کردن به ذغالی، حرف زدن با ذغالی، و نوشتن به ذغالی برایم یک کار روزانه شد. هر روز برایش نامه می نوشتم. به او می نوشتم که اگر حرف مادربزرگ برای دیدار آدم ها در قیامت، مثل حرفش برای بازگشت ذغالی از جنوب، دروغ نباشد؛ او را در قیامت خواهم دید و دوباره او را در دستانم نوازش خواهم کرد .. …….با همین نوشته ها، من سرانجام بزرگ شدم و یادداشت های ذغالی من، از اینکه آن مرد آمد، آن مرد در باران آمد، آن مرد با ذغالی آمد؛ تا اینکه آن کلاغی که پرید از فراز سرما نامش ذغالی بود، قطور شد. نوشته ها ی ذغالی در من آنقدر قطور شد که نه تنها روح و روان مرا تسخیر کرد، بلکه تاریخی شد از زیسته های من. زیسته هایی مدام، تکراری، و بیادماندنی. ذغالی، شد فرهنگ من. اینکه روزی ببینم، روزی دل ببندم، روزی امیدوار گردم، روزی دوست داشته باشم، و البته روزی هم ….. مجبور شومکه فقط بیاد بیاورم.
اینکه بیایند، بمانند، در دل آدم رشد کنند، ولی یک روز هم بروند. اینکه در آن ها خلاصه شوم، دل بسته شوم، شوق و ذوق کنم، امیدوار گردم و اما…. بعد …. دوباره تنها بمانم. و از همه سخت تر، از همه دشوارتر، و از همه جانکاه تر اینکه بعد رفتن، آنها را درجایی از خودم چال کنم، ماندگار کنم! جایی که به اندازه ی همه ی آمدن های نمانده، همه دوست داشتن های پریده، همه ی گمگشتگی های بر دل نشسته، و همه ی تنهایی های پاکیزه و زلال؛ بزرگ و ژرف و جادار است و به همان اندازه گرم و گرانقدر، نیز هست. جایی که تاریخ دلبستن ها و امیدواری های من است. دلبستن های آرزومند و امیدهای تاریخ بستر. اینکه آیا سرانجام روزی می شود. روزی بدست می آید. روزی می آید که دیگر نرود.
زمستان که می شود، زجرهای بهمن ماهی، دنیایم را می پوشانند، بوی دلهره های بهمن ماهی، مشامم را پر می کنند و یادهای دلگیر و تیره کننده، بر سرم فرو می ریزند؛ و دل هایی که سپرده بودم یخ می زنند، و آرزوهایی که داشته بودم، همچون قندیل از روح و روان ام آویزان می گردند و کلاغ های سیاه بر درختان به خواب رفته ی بر باد شده هایم،؛ قار قار کنان، هراسناک ام می کنند .
اینچنین، حالا، دل من پر است. پر است از قصه های ذغالی ها. از ذغالی های جور واجور. ذغالی هایی که برخلاف گفته ی مادر بزرگ پس از اینکه از دست رفتند، هرگز باز نگشته اند. من هیچ بهاری را بیاد ندارم که ذغالی های آدم در آن بهار برگشته باشند!!. هیچ ایوانی را نمی شناسم که ذغالی های زندگی، لابلای ستون هایش لانه کرده باشند؛ و اصلا هیچ مادر بزرگی را ندیده ام که مقصر نباشد!. …….گفتم که همه چیز تقصیر مادر بزرگ بود!!. او بود که پای ذغالی را به دنیای من باز کرد. و من شدم صندوقچه ی اسراری از ذغالی هایی که وقتی رفتند، هرگز باز نگشتند!! درست مثل خود مادربزرگ که پس از رفتنش هرگز باز نگشت.
چند شبی هست اما، که دارم خواب می بینم. هر شب خواب می بینم. خواب ایوان پدربزرگ را می بینم. همین دیشب در خواب دیدم که ننه گلپر داشت خمیر می گرفت، ممحسین، داشت با کوزه های پر آبی که بر پشت الاغش سوار بود، از چشمه سفید بر می گشت، و مادر بزرگ هم جلوی اطاق نورگیر روی قالیچه نشسته بود و سرش را به سوی آسمان بلند کرده بود و به شاخه ی درخت شاه توت چشم دوخته بود. فریاد زدم مادربزرگ، مادربزرگ! از ذغالی چه خبر؟؟ ذغالی… در همین تلاش و تقلا ها بودم که چشمانم باز شدند. دی ماه سرد و اندوهگین در رگهایم خون سردش را به جریان انداخت، و یک عمر چشم براهی برای ذغالی های زندگی را از نظرگاهم گذرانید. در جهانی شبیه زندگی و مرگ، از خودم پرسیدم که آیا امسال، آیا این روز، آیا اینبار، و آیا ایندفعه؛ …. ان اتفاق خوب می افتد؟ یعنی ذغالی، ذغالی های من، دغالی های آنها، ذغالی های ما، این بار و این دفعه، و برای همیشه به خانه باز می گردد؟
برای چنین پرسشی، پاسخی جز امید و آرزو نداشتم. برای همین چند لحظه ای در جهان رویاهایم، رو به آرزوهای کهنه ام چهره به چهره نشستم و این پرسش را به زلالی مردمانی در میهن ام تقدیم کردم که جز به نیکی و شرف، از اینکه بسیار است که ندارند، سخن نگفتند؛ و البته با بی شرمی و گستاخی؛ پاسخی جز مرگی عمومی دریافت نکردند.
Add comment
Comments
آرزوی عاقبت بخیری برای مردم خوب کشور عزیزمان ایران.راداریم. متن و خاطره زیبایی است اقا خلیل دست مریزاد. م.
دلنوشته گرانبار