Bahram Beizaei

Published on December 28, 2025 at 6:04 AM

بهرام من!

وقتی روزگار مرا به مهاجرت کشانید و مهاجرت پرده ها را بر کشانید و بال هایم مرا در آسمان دانش بشری سرگردان رها نمودند؛ بی مرشد و بی مراد، بر زمین خشک خویشتن خویشم فرود آمدم و دانستم که چه بی مزد و‌منت،  برده ی محیط، سنت، آداب، و عادات بوده ام. 

 

پریشان و در بدر، میانه ی گون های بیابان خشک تاریخ بودنم به راه زدم و ترسان و پابرهنه به دنبال خاموشی آتش اندیشه ام، به هر سرابی دل خوش کردم و….. افسوس که هیچ جای آرمیدن نبود.

 

تا اینکه بر پشته های گون های انبار شده در کاروانسرایی مطرود و کهنه؛ آسیاب بانی را یافتم که تاریخ آرد می کرد و خرد نان می ساخت و اندیشه را سیراب می ساخت. آسیاب بانی ساده، آرام، کم گفتار، اما دیرینه و لبریز. دیرینه از هویتی باستانی، لبریز از فهم کرداری نو و تازه.

 

لقمه ای بر گرفتم و ناشتایی در دستار گره زدم و راهی شدم. راهی گریز. گریز از وهم پرستی، از عوام دوستی، از کرنش و از مردم دوستی های کلیشه ای. و در بیابان شن زده ی مهاجرت ام، تنها و با خویش، ره افسانه زدن را ترک و به ره دانش گزیدن روی آوردم. من بودم و دنیایی از دانش که هضم و جذب آنها هنوز هم شگرف، زیبا، دلپذیر و شوق برانگیز است. دیگر کسی، جایی، و چیزی برای خداوندگاری و پرستش و بندگی باقی نماند. همه جا تردید بود و تردید و تردید. و در همین بیابان خشک تردید بود که بهشت زندگی بر جانم فرو نشست و سایه ی درختی که هنوز باید بیشتر بدانم، بر تن ام فرو افتاد، و نهر دانش کهکشانی، تاریخ زمین شناسی، شکل گیری حیات، و اقیانوس ژنتیک مرا تشنه دانستن نمود و راهم را برای طغیان بر گذشته ای خرافی هموار گردانید.

 

من، در راهم. در راه خواهم بود؛ و روزگاری در همین راه به تو خواهم پیوست. به تو که اگرچه هم اکنون نیستی، اما بدان که آن آسیابی را  که به چرخش در آوردی؛ تا ابد برای ما گرسنگان خرد و تشنگان دانش، از چرخش باز نخواهد ماند. 

 

به درود آسیابان سرزمین تنهایی های باشکوه. سرزمین گریز از عوام، گریز از خواص، گریز از تاریکی های تاریخی. به درود آسیابان روشنایی. آرام سفر کن. پر غرور و با شرافت. درست مثل روزهای بودنت. غریب در  وطن، تنها در مهاجرت؛ سر افراز در تاریخ. 

 

خلیل کریمی