من خدایی کردن را بلد نبودم.
انگار تاریخ را نو کرده بودند. تازه داشتم می آموختم که من که بوده ام؟ از کجا آمده بودم و الان در کجا ی این زمانه ی بلند و طولانی قرار دارم. پرسش هایی به سنگینی سرگذشتم، بر شانه های تاریخی ام سنگینی می کرد و از خودم می پرسیدم که ریشه هایم را از کدام پندار نیک بافته بودند که از گفتار نیک بدور افتادم و از کردار نیک پس ماندم؟ می پرسیدم چرا آتش گرم ونورانی آیین کهنه ی زرتشتی ام؛ بر پیامبر نور و ظلمت، فیلسوف زمانه، نویسنده و نقاش برجسته، مانی بزرگ، آنچنان سخت گرفت که به خواسته، بر آیین زرتشت شوریدم؟ و یا اینکه گناه پسر بامداد، مزدک کبیر، متفکر و پیشوای آیین مساواتخواهانه را چه بود جز مبارزه با فقر و تقسیم ناعادلانه ثروت، که سرانجام دست در دست خسروی نوشیروان او را سرکوب و نیست و نابود کردم؟ و خلاصه اینکه چرا و مگر بر من چه رفته بود، که قالی زیبا و آراسته ی ایوان مداین را به تاراج وانهادم و برای هزاران سال تصمیم گرفتم تا پرده ی سیاه ضریح مقدس، به تن نمایم.
در همین، پرسش های ژرف و در عالمی از تردید، به سر می بردم که به ناگاه، باد بی عدالتی جهان از غرب وزید، و خوش خیالی دادگری شرق صورتم را نواخت و من از خودم پرسیدم که چرا عدالت دروغ بود؟ و چرا حق جز سراب نبود! ؟ و چرا کسی «باغچه را به بیمارستان نبرد» و «شربت سیاه سرفه» مجانی نشد ……و هزاران قرار بود دیگر، که هرگز نشد. آری من آنچنان به وجد آمده بودم که دست از آبادانی کشیدم و قامت به خرابی استوار کردم؛ و کلنگ ویرانی را بر جان خویش روا داشتم.
من ئ بر خود شوریده، بدینسان، چتر پاکیزه ه ی صلحی را، و درخت بهار نارنجی را و سهم هرکس برای خودش را و بوی گندم مال من را و دل من زندان دارد را و مرده می برند کوچه به کوچه را و ما به هم محتاجیم را زمزمه کردم و فارغ از هر هویتی خواب آزادی دیدم.
اما چه کنم؛ چه کنم که به جای بر آشفتن بر اندیشه ی اسارتم، و به جای شوریدن بر آیین جهل و خرافات وکهنگی؛ دیو خفته ی چراغ جادوی تاریکی هایم را رها ساختم. و به جای نیکی و خرد و تلاش و دانش برای سازندگی، شمشیر ذوالفقار بر گردن آرزوهایم فرو نهادم و بر آیین کهنه نماز گذاشتم و جهانم را جور دیگری چرخانیدم.
آری، چرخ روزگارم بهمنی شد. و بهمن بجای سپیدی، بار سنگینی از سیاهی را بر دنیایم فرود آورد و شب بلندی را در عمق نیستی با من خوابانید، و بوسه یی از ناکامی را بر گونه هایم نشاند، و من تا سپیده دم در طنابی یخ زده از جنس حلاج به خفگی خویش نشستم ، و خویشتن ام را بر دار سرخوردگی ریساندم و ریساندم؛ و از آن پس؛ دانستم که انا الحق و خدایی کردن از من بر نمی آید و اینکه من هرگز خدا گونه نبوده ام. چرا که من خشم را بلد نبودم. و قهر را نمی دانستم. من آدم مجازات نبودم. و گناه بزرگ من این بود که فقط می توانستم دوست داشته باشم. درست مثل شیرین، مثل خسرو، مثل فرهاد، مثل بیژن و مثل منیژه.
آری من می توانستم دوست داشته باشم، —- دوست داشته باشم رنگ نبض را در خواستگاری کبوترها، در آبستنی درخت انجیر، در غسل چشمه، در حرص خروس، در نگاه تیز عقاب و در تماشای سگ ولگرد که آب چشمه را از نجاست پاک می کرد؛ پس چگونه می توانستم خدا باشم؟ چگونه می توانستم بگویم مهربانم و در دل ها کینه بکارم؟ بگویم دستگیرم و دست ها را قطع کنم؟ بگویم که زمین را برای آسایش بنا کرده ام و فرمان دهم که برای آیین من، برای رضا و خرسندی من، بکشید، غارت کنید، و به اسارت در آورید؟ نه. از من خدایی کردن، هرگز بر نمی آمد. چگونه می توانستم دلباخته و عاشق چشمان خنیاگری شوم که سپس می بایست او را به تازیانه ادب کنم، ولی و وصی و سرپرست وپناه او باشم؟ نه. من خدایی کردن را بلد نبودم…...من، شکل خودم بودم. شکل زمین؛ شکل خاک، به رنگ ناچیز باد. من شکل درختانی بودم که عاشق نور و آسمان و رنگ آبی اند، شبیه پرستوهای مهاجر که پرواز را برای رسیدن و زیستن دوست دارند. شبیه مورچه ها که بدون یک دیگر بیمار و دورافتاده و تنها می شوند.
نه! من هرگز خدایی کردن را بلد نبودم و هنوز هم بلد نیستم.
چون این را دانستم، آفتاب بر گیسوان پنهان دخترانم تابید و چیزی به شکل راز، به گونه ی رمز، و به شیوه ی بخت؛ بر من فرو ریخت. انگار بیداری مرا شست. انگار آگاهی مرا بیدارتر کرد، انگار روشنایی از آگاهی هم گذشت، و من به نام واژه ی ایران، در دستان زندگی و آزادی، و در دامان زن فرو افتاده و در غلتیدم.
و اینگونه بود که چیزی در من مثل تکه ای از یک انجماد کهنه ی تاریخی، منبسط گردید؛ ذوب شد، و حالا خیال دارد تا که شاید روزی در خنکای یک صبح بهاری، در میان قطره هایی چموش و ولگرد از جنس آب های یک فواره خروشان، از دستان دخترکی گونه قرمز، بر صورت پسرکی گستاخ که هرگز معنای شرم را نفهمیده است؛ فرو پاشد و لبخندی باکره را دوباره آبستن کند.
آبستن کند به این امید که این بار نامی دیگر برای وسوسه ی آدم زاییده گردد و مرا همچون کشتزاری حاصلخیز از زندگی پر کند. نامی که نه مقدس باشد و نه نجس ونه حرام. نامی به اندازه ی یک پاره کاغذ که هنوز هم برای نوشتن جا داشته باشد؛ و یا یک قلم کهنه ی جوهر خشکیده ای که هنوز هم بلد باشد که در پایان هر جمله، یک نقطه بگذارد. نامی به اندازه ی یک جمله؛ جمله ای کوتاه شبیه به اینکه:
"ترا برای اینکه هرگز من نیستی، دوست میدارم. من ترا برای اینکه آسمان از اسارت خواب و خیال ابرهای کهنه وگندیده پاک شود و زمین با لبخند درختان، رنگ سلامت بگیرد و هوا با پرنده ها به رقص در آید و آب برای زندگی روان شود و زندگی، خواب شادمانی ببیند، دوست می دارم."
و برای همین هم هست که من بجای اینکه خدایی کنم، ویا بجای اینکه بنده گی کنم، فقط دوست می دارم. و برای همین دوست داشتن است که من هنوز نفس می کشم، ضربان قلبم را بی آنکه بشمارم روانه رگ هایم می کنم و هوایی پاکیزه را بی آنکه تو را هم فراموش کنم با دم فرو می برم.
آری، من فقط می توانم که دوست داشته باشم و برای همین هم هست که از من؛ خدایی کردن هرگز، و هیچگاه، و دیگر، بر نیامده و بر نخواهد آمد.
خلیل کریمی
@karimica
Add comment
Comments
Submit comment
Comments
There are no comments yet.
TOP
© 2025 - 2026 konjnevesht
متن بسیار زیبا و تامل برنگیزیست. الحق که بعد از این همه سال جز مهربانی، دوست داشتن و محبت بدون چشمداشت
از جانب شما چیزی ندیدم. برقرار باشی دوست عزیز. .